ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

خاطره های خاله فرزانه

ریحانه جونم سلام حالا که مامانی خوشگلت زحمت کشیده و این وبلاگ رو برات درست کرده تا خاطراتت رو ثبت کنه  منم خواستم خاطره های شیرینی رو که باهات داشتم رو برات بگم تا هروقت که میخونیشون یاد خاله جونت بیافتی گلکم یه چیزی:من زیاد نوشتنم خوب نیست ببخش اگه اونطوری که باید نیست بذار از اول اول شروع کنم: از اون روزی که مامانت این افتخار رو به من داد که به عنوان اولین نفر از خواهر ها و برادر ها از بودن تو مطلع بشم(البته مامان جون و بابا جون از قبل خبر داشتن و با زرنگی تمام از ما مخفی کرده بودند).اون روز من خیلی خیلی خوشحال شدم و باورم نمیشد که دارم خاله میشم.آخه میدونی گلم من کلا بچه ها رو خیلی دوست دارم  شما که دیگه بچه...
10 ارديبهشت 1391

ریحانه و سرزمین عجایب

هفته پیش بعد از مدت ها موفق شدیم بریم سرزمین عجایب ، با دوستت که 5 ماه از تو بزرگتره ،"هستی". یه جایی پر اسباب بازی و بازیهای کودکانه و هیاهو. تو همینجور مات و مبهوت مونده بودی به دور و برت نگاه میکردی .من عاشق اینجور نگاه کردنتم نفسی مامان .خیلی دوست داشتم بتونی تو هم ، تو بازیهای مختلف شرکت کنی ولی حیف که هنوز کوچولویی و بهت این اجازه رو نمیدن.در عوض ما کلی بازی کردیم به جای شما،و خیلی بهمون خوش گذشت.البته با تو و هستی هم سوار قطار بچه ها شدیم و حسابی چرخیدیم ومن برات شعر خوندم. همون شعری که تو مرتب گوشش میدی و خیلی دوسش داری: قطار بچه ها قشنگ ترین قطار دنیاست....هوهو چی چی...         &nb...
9 ارديبهشت 1391

ریحانه و یه عالمه عکس خاطره انگیز

الهی مامانی به قربونت بره این عکس رو چند ساعت بعد از تولدت ازت گرفتیم با اومدنت خونمون رو پر از نور و شادی کردی دلبر مامان. تو این عکس، ٣ روز از تولدت میگذره آماده شدی بریم برا آزمایش تیروئید.الهی دورت بگردم نفس مامان، از قوزک پات خون گرفتن و تو برای اولین بار حسابی گریه کردی عکس ششمین روز تولدت با عروسکی که هم قد خودته . حالا جگیر مامان کدوم یکیه؟ اگه گفتی؟ این اولین حموم رفتن تو هستش. وقتی که ٨ روزه بودی نافت افتاد و ما فرداش تونستیم تو رو به حموم ببریم یعنی تو ، تو این عکس ٩ روزه هستی عسلی مامان. این عکس جشن تولد یک ماهگیته. البته جشن رو همزمان با روز تولد خاله اکرم که ١٦شهریوره برات گرفتیم(٢روز زودتر). ...
7 ارديبهشت 1391

تولد عسل ما و ماجراهاش تا به امروز

...تا اینجا تعریف کردم که ریحانه ما، این گل بهشتی ، بعد از گذروندن ٩ ماه بارداری به دنیا اومد. با وزن 2600 کیلوگرم و قد 47 سانتی متر . یه فرشته کوچولویِ ریزه میزه. الهی من فدای قد وبالات شم. من که هر چی نگات میکردم سیر نمیشدم.الان هم هنوز همون حس رو دارم، تازه بیشتر هم شده.بابایی هم همینجور دور و برت می چرخید. خیلی خیلی دوست داشت بغلت کنه آخه 9 ماه انتظار کشیده بود تا همچین روزی برسه و عزیز دلشو ، یکی یه دونه شو بغل کنه و بو کنه و ببوسه... مامان جون وخاله اکرم هم که سر از پا نمیشناختن و تازههههههههههههه بقیه خانواده هم تو دزفول منتظر بودن که ما زودی بریم اونجا و گل نوشکفته ما رو ببینن. ما بعد از 11 روز همگی سوار هواپیما شدیم و حر...
2 ارديبهشت 1391

ریحانه گلی

 نمیدونم از کجا شروع کنم..... بعد از اینکه من وبابایی تصمیم گرفتیم که یه نی نی داشته باشیم دقیقا در تاریخ 89/9/9 بود که فهمیدیم تو ،عشق ما ،تو دلم هستی. نمیدونی اون روز چه حس خوبی به سراغمون اومده بود. باورمون نمیشد که خدا لطفش رو در حقمون تموم کرده و میخواد یه فرشته آسمونی بهمون هدیه بده. خیلی خیلی از بودن و داشتنت خوشحال بودیم. به اولین کسایی که خبر دادیم آقا جون و مامان جون بودن. اونا هم حسابی ذوق کرده بودن آخه میدونی گلم همه منتظر اومدنت بودن وقتی رفتم پیش دکتر، به من گفت که تو قراره 20 مرداد سال 90 به این دنیای زیبا قدم بذاری و زندگیمون رو با وجودت چراغونی کنی انتظار کشیدن برا دیدنت خیلی سخت بود ولی بالاخره تموم شد....
1 ارديبهشت 1391